تبليغاتX
فاطمه یاس پهلو شکسته ی علی

 

 

فاطمه یاس پهلو شکسته ی علی
عشق یعنی عشق ناب فاطمه بیت الاحزان خراب فاطمه



                                                     

 

اکنون چهلمین سال زندگی اش است. ندایی آسمانی او را فرا می خواند." انک لرسول الله."

                                  

فرشته ای آسمانی برای زمینیان هدیه آورده . او به حرا اشاره می کند. غاری در دل کوه. وتنها خدا می داند که این سنگ ها چه راز عظیمی در دل دارند ."بخوان به نام پروردگارت که جهان را آفرید" مرد تنها میان تخته سنگ ها به این ندا گوش می دهد. تمام وجودش از خدا سرشار شده .گویی الله درونش جلوه گری می کند. نعره ای مستانه وشوری بی پایان. اما او سیراب نمی گردد. هرچه می نوشد تشته تر می شود. " ما عرفناک حق معرفتک" . محمد پیام می آورد. او به رسولی برگزیده شده. او به خدا فرا می خواند. " سبع اسم ربک اعلی الذی خلق فسوی ". محمد پیام آورده است. اکنون سخنان خداست که بر زبان او جاری می شود. این صدای خداست. " یس .والقرآن الحکیم. انک لمن المرسلین." عظمت این سخنان را کیست که بتواند انکار کند؟ آری... محمد پیام آورده است . او برگزیده شده . او به پیامبری برگزیده شده.....

                                                                  

         

 



یا امام غریب...

بیست وپنجم رجب شهادت مظلومانه ی امام موسی کاظم (ع)بر همه ی شیعیان تسلیت باد.

                                                           

 

تو یک سره فریادی           تو سید الاتادی

   از بند شب آزادی                زندانی بغدادی

         جاری شده یا مولا           نام تو به هر حومه

                می نالی ومی سوزی      در حسرت معصومه          

هر روز تو بی نوره             شبهای تو دلگیره

     در قلب تو صد ماتم              در پای تو زنجیره

حضرت امام موسى بن جعفر عليهماالسلام، معروف به كاظم، باب الحوائج و عبد الصالح در روز يكشنبه 7 صفر سال 128 قمرى در روستاى «ابواء»، دهى در بين مكه و مدينه، متولد گرديد.

نام مادر آن حضرت، حميده است.

آن حضرت در 25 رجب سال 183 قمرى، در زندان هارون الرّشيد عبّاسى در بغداد، در 55 سالگى به دستور هارون مسموم گرديد و به شهادت رسيد.

مرقد شريفش در كاظمين، نزديك بغداد، زيارتگاه شيفتگان حضرتش مي‌باشد.

حضرت امام موسي كاظم عليه السلام، سي و هفت فرزند پسر و دختر از خود به جاي گذارده كه والاترينشان حضرت علي بن موسي الرّضا عليه السلام مي‌باشد.

امام موسى کاظم عليه السلام همان راه و روش پدرش حضرت صادق عليه السلام را بر محور برنامه ريزى فكرى و آگاهى عقيدتى و مبارزه با عقايد انحرافى، ادامه داد.

آن حضرت با دلائل استوار، بي‌مايگىِ افكار اِلحادى را نشان مي‌داد و منحرفان را به اشتباه راه و روششان آگاه مي‌ساخت.

كم كم جنبش فكرى امام درخشندگى يافت و قدرت علمي‌اش دانشمندان را تحت الشعاع خود قرار داد.

اين كار بر حاكمان حكومت عباسى سخت و گران آمد و به همين دليل با شيفتگان مكتبش با شدت و فشار و شكنجه برخورد كردند.

از اين رو، امام كاظم عليه السلام به يكى از شاگردان معروفش به نام هشام هشدار داد به خاطر خطرهاى موجود، از سخن گفتن خوددارى كند و هشام هم تا هنگام مرگ خليفه، از بحث و گفتگو خوددارى كرد.

ابن حجر هيثمى مي‌گويد: «موسى كاظم وارث علوم و دانش‌هاى پدر و داراى فضل و كمال او بود وى در پرتو عفو و گذشت و بردبارى فوق العاده كه در رفتار با مردمِ نادانِ زمان از خود نشان داد، لقب كاظم يافت، و در زمان او هيچ كس در معارف الهى و دانش و بخشش به پايه او نمي‌رسيد.»

امام كاظم عليه السلام در برابر دستگاه ظلم و ستم عباسى موضع سلبى و منفى را در پيش گرفت و دستور داد تا شيعيان در دعاوى و منازعات خود، به دستگاه دولتى روى نياورند و به آنان شكايت نبرند و سعى كنند با قرار دادن قاضى تحكيم در ميان خويش، منازعات را فيصله دهند.

امام کاظم عليه السلام درباره حاكمان غاصب زمانش فرمود: «هر كس بقاى آنان را دوست داشته باشد از آنان است و هر كس از آنان باشد وارد آتش گردد.» بدين وسيله آن حضرت، خشم و نارضايتى خود را از حكومت هارون پياپى ابراز مي‌فرمود و همكارى با آنان را در هر صورت حرام مي‌دانست و اعتماد و تكيه بر آنان را منع مي‌كرد و مي‌فرمود: «بر آنان كه ستمكاراند تكيه مكنيد كه گرفتار دوزخ مي‌شويد.»

کسي که علم غيب داشت!

مورّخين شيعه و سنّى در كتاب‌هاى خود حكايت كرده‌اند:

شقيق بلخى در سال 149 به قصد حجّ خانه خدا، عازم مكّه معظّمه گرديد، هنگامى كه به قادسيّه رسيد جوانى را ديد كه تنها و بدون همراه به سوى مكه رهسپار است؛ ولى او را نشناخت.

شقيق مي‌گويد: با خود گفتم اين جوان از طايفه صوفيّه است، كه از مردم كناره‌گيرى كرده تا او را نشناسند، من وظيفه خود مى‌دانم كه او را هدايت و راهنمائى كنم.

همين كه نزديك آن جوان رفتم، بدون اين كه با او سخنى گفته باشم، مرا مورد خطاب قرار داد و اظهار نمود:

اى شقيق! خداوند در قرآن فرموده است: «اجتنبوا كثيراً من الظّنّ إنّ بعض الظنّ إثم (1)؛ از گمان بد نسبت به يكديگر دورى نمائيد، كه بعضى از گمان‌ها، گناه محسوب مى‌شود.»

و سپس از چشم من ناپديد شد و ديگر او را نديدم تا آن كه به محل قاصبه رسيدم؛ و دوباره چشمم بر آن جوان افتاد، در حالى كه مشغول نماز بود؛ و مشاهده كردم كه تمام اعضاء بدنش از خوف الهى مى‌لرزيد و قطرات اشك از چشمانش سرازير بود.

نزد او رفتم تا از افكار خود عذرخواهى كنم، چون نمازش پايان يافت و قبل از آن كه من حرفى بزنم، اين آيه شريفه قرآن را تلاوت نمود: «و إنّى لغفّار لمن تاب و آمن و عمل صالحا ثمّ اهتدى (2)؛ همانا من آمرزنده‌ام آن كسانى را كه واقعاً پشيمان شده و توبه كرده باشند و كردار ناپسندشان را با اعمال نيك جبران نمايند.»

بعد از آن، حضرت برخاست و به راه خود ادامه داد و رفت، تا آن كه بار ديگر در محلى به نام زماله، او را كنار چاهى ديدم كه مى‌خواست با طناب و دلو آب بكشد؛ ولى دلو داخل چاه افتاد.

پس دست دعا به سوى آسمان بلند نمود، ناگاه ديدم آب چاه بالا آمد تا جائى كه با دست آب برداشت و وضو گرفت و چهار ركعت نماز اقامه نمود؛ و سپس مشتى از ريگ‌هاى كنار چاه را برداشت و درون چاه ريخت و قدرى از آن آب، آشاميد.

جلو رفتم و گفتم: قدرى از آنچه خداوند به شما روزى داده است به من هم عنايت فرما!

اظهار داشت: اى شقيق! نعمت‌هاى خداوند متعال در تمام حالات در اختيار ما بوده و خواهد بود، سعى كن هميشه نسبت به پروردگارت خوش‌بين و با معرفت باشى.

شقيق بلخى افزود: بعد از آن، مقدارى از آنها را به من عطا نمود؛ و چون تناول كردم همچون آرد و شكر بسيار لذيذ و گوارا بود كه تاكنون به آن گوارائى و خوشبوئى نديده بودم و تا مدتى احساس گرسنگى و تشنگى نكردم .

بعد از آن، ديگر آن شخصيت عظيم القدر را نديدم تا به مكه مكرمه رسيدم و او را در جمع عده‌اى از دوستان و اصحابش مشاهده كردم، پس نزد بعضى از اشخاص كه احتمالاً از دوستان او بود، رفتم و پرسيدم كه اين جوان كيست؟

پاسخ داد: ابو ابراهيم، عالم آل محمّد صلوات الله عليهم است .

گفتم: ابو ابراهيم چه كسى است؟

جواب داد: او حضرت امام موسى کاظم عليه السلام است. (3)

پي‌نوشت‌ها:

1- سوره حجرات/ آيه 12.

2- سوره طه/ آيه 82.

3- دلائل الامامة، ص 317، ح 263/ مدينة المعاجز، ج 6، ص 194، ح 1936/ كشف الغمّة، ج 2، ص 213/ فصول المهمّة ابن صبّاغ مالكى، ص ‍ 233.

غربت امام کاظم عليه السلام

سندى بن شاهك، به دستور هارون الرّشيد، سمّى را در غذاى آن حضرت ريخت و امام از آن غذا خورد و اثر آن در بدن مباركش كارگر افتاد و بيش از سه روز مهلتش نداد.

وقتى امام به شهادت رسيد، سندى گروهى از فقها و بزرگان بغداد را بر سر جنازه‌اش آورد و به ايشان گفت: به او نگاه كنيد، آيا در وى اثرى از ضربه شمشير يا اصابت نيزه مي‌بينيد؟ گفتند: ما از اين آثار چيزى نمي‌بينيم و از آنها خواست كه بر مرگ طبيعى او شهادت دهند و آنها نيز شهادت دادند! آن گاه جسد شريف آن حضرت را بيرون آورده و آن را بر جسر (پل) بغداد نهادند و دستور داد كه ندا دهند: اين موسى بن جعفر است كه مرده است، نگاه كنيد. عابران به او نگاه مي‌كردند و اثرى از چيزى كه نشان دهنده كشتن او باشد، نمي‌ديدند.

يعقوبى در تاريخش مي‌گويد: پس از آن كه امام كاظم عليه السلام مدت درازى را در زندان‌هاى تاريك هارون‌الرّشيد گذراند، به ايشان گفته شد: چطور است كه به فلان كس نامه‌اى بنويسى تا درباره تو با رشيد صحبت كند؟ امام فرمود: پدرم به نقل از پدرانش برايم حديثي بيان نموده است: «خداوند به داود عليه‌السلام سفارش كرده كه هر گاه بنده‌اى، به يكى از بندگان من اميد بست، همه درهاى آسمان به رويش بسته مي‌شود و زمين زير پايش خالى مي‌گردد.» در مدت زندان آن حضرت، اقوال مختلفي وجود دارد.

آن حضرت، چهار سال يا هفت سال يا ده سال يا به قولي چهارده سال در زندان به سر برده است.

منبع:

کتاب شيخ حسين انصاريان

           

مرجع : سایت تبیان