فاطمه یاس پهلو شکسته ی علی
عشق یعنی عشق ناب فاطمه بیت الاحزان خراب فاطمه
ازهمه بریده منم
عشق تو خریده منم
وقتی تو باشی ضامنم
آهوی رمیده منم
![]()
آن روزها من فقط یک دختر بچه بودم که تو را به خاطر همبازی شدن با کبوترهای بقعه هایت و آب خوردن از سقا خانه ات با کاسه های طلایی اش ، دوست می داشتم.
آنچه از تو در خاطرکودکانه ام مانده بود، نوازش پرهای رنگی خادمانت برروی صورتم بود وعطر گلابی که وقت زیارت ،لباسم را خوشبو می کرد. پدر مرا بر روی شانه هایش سوار می کرد تا درمیان خیل جمعیتی که گرداگرد ضریح نورانیت می چرخیدند ،دستم به پنجره های ضریحت برسد وبتوانم آنها را ببوسم.بعد پدر گوشه ای مینشست وزیارتنامه می خواند ومن بر روی سنگهای مرمر صحن آیینه ات، لی لی کنان بازی می کردم.
یک بار ضمن بازگشت از زیارت در حالی که پدر کفشهایم را از کفشداری می گرفت،دستم از میان دست پدر رها شد وجمعیت مرا با خودش برد.هرچه چشم چرخاندم ، پدر را ندیدم...
پای برهنه در حیاط شروع به دویدن کردم . آن قدر سراسیمه که کبوترها را که روی زمین مشغول گندم خوردن بودند،ترساندم و یک دفعه یک دسته کبوتر به هوا پرید.چندبار پدر را صدا زدم ،اما وقتی جوابی نشنیدم کم کم فریادهایم به بغض تبدیل شدوگریه ام گرفت. از اینکه گم شدم خیلی ترسیده بودم .با خودم گفتم : شاید چون دختر بدی شده ام پدر مرا ازیاد برده است...
از خیال اینکه مرا رها کرده و به حال خود گذاشته گریه ام بیشتر شد. یکدفعه یاد مادربزرگ افتادم که همیشه میگفت : امام هشتم غریب نواز است وحاجت همه را می دهد. یاد قصه ی صیاد وآهو افتادم که بارها مادربزرگ برایم تعریف کرده بود وپدر که عکس آن را در اتاق زده بود.
همان جا که ایستاده بودم رویم را به طرف حرمت چرخاندم ومثل وقتهایی که مادر با تو حرف می زد ودعا می خواند ،چشمهایم را بستم وگفتم : یا امام رضا(ع) اگر کمکم کنی ،قول می دهم که دیگر دختر خوبی شوم... هنوز شیرینی خلوت با تو در دلم بود که جمعیت ازهم شکافت وسایه پدرم بر سرم افتاد ومن با گریه در آغوشش پریدم....
حالا دیگر بزرگ شده ام و ازآن موقع سالها می گذرد اما هنوز هروقت کاسه های طلایی سقاخانه ات را می بینم وصدای نقاره خانه ات هنگام اذان در گوشم می پیچید به یاد آن قولی می افتم که به تو دادم و از خودم خجالت می کشم. چون این روزها صفا وصمیمیت کودکانه ام را از دست داده ام واز صداقت ومعصومیت بچگیهایم دورشده ام ودیگر نمی توانم با آن خلوص وسادگی، با تو حرف بزنم.
احساس میکنم مدتهاست که زیر قولم زده ام ودختر بدی شده ام ... شاید بهتر باشد یک بار دیگر در حرمت گم شوم...
دلم برای گریستن تنگ شده است...


